این بار می خوام از 2 هفته پیش بنویسم….یادش بخیر….ای بابا انگار برای 2 قرن پیشه…. دقیقا پنج شنبه بود رفته بودم دانشگاه . اولین روز درسیم بود..برای ترم چهار…بزار دقیق تر بگم… تا اون روز ظهر فکر می کردم که معدل کلم حدود دوازده و نیم هستش … برای همین هم کلی استرس داشتم … که مبدا ازدرس مدار نمره پایینی بگیرم و مشروط بشم… و دیگه بقیه افکار… که خداییش مخ آدم تلیت میشه بخواد یه خورده توش خورد بشه… اما حدود های ظهر بود که با مجید و محمد خدادادی رفتیم سوله چشمت روز بد نبینه دیدم معدلم دقیقا دوازده نه یه صدم این ور نه یه صدم اون ور …. خئدایی خشکم زد… نمی تونستم فکر کنم… اگه مدار و 11.75 می شدم مشروط و اگه 12 می شدم همه چیز برای این ترم به خیر میشد… ( اینم بگم بابا خداییش این ترم رو قبول افتزاح دادم اما علت دارم … برای خودم موجه هستش … اومدم ثواب کنم کباب کردم….) داشتم می گفتم … معدلم روی 12 کز کرده بود منم خشکم زد همش به بچه ها می گفتم دعا کنید…. التماس دعا همه رقمه استاد شد… دمش گرم مجید کلی امیدواری داد بهم اما تا نمره نیاد که نمیشه…. سره کلاسها با نا امیدی می رفتم یعنی اصلا به درس گوش نمی دادم دلم مث سیر وسرکه می جوشید آره بابا مگه الکییه اگه 11.75 می شدم خدایی نکرده یه ترم از همه عقب می افتادم اما خداییش کلی دعا سنا کرده بودم بلکه قبول شم…. سر کلاس مدار الکترونیکی بودم که استاد پرسید : خب بجه ها شما ها که این ترم مدار الکترونیکی برداشتید همتون ترم قبل مدار الکتریکی رو پاس کردید ….؟ من هم گفتم نه استاد هنوز نمرش نیومده …. همین موقع بود که یکی از خانم ها گفت بابا کجایید شما ها نمره ها ساعت 2 اومده بعد از کلاس برید از آقای حاجتی بگیرید .آخ منو بگی خیس عرق … با خودم می گفتم اگه 12 کمتر بشم خودکشی استاده آبروریزی میشه خفن… دیگه اصلا سر کلاس نبودم هر کجا که بودم سر کلاس نبودم… نفهمیدم چی شد …. که یه دفعه استاد بعد از معرفی درس گفت اگه سوالی نیست بفرمایید … من بگو مث تیر پریدم بیرن یقه مهدی رو گرفتم گفتم این حاجتی رو از کجا میشه گیرش اوورد …. دوویدم دنبالش… به سمت آموزش … قلبم تالاپ تالاپ می زد… داشتم سکته رو می زدم آقای حاجتی هم تا ما رفتیم گفت 5 دقیقه دیگه بیایید آخ من داشتم می ترکیدم .. مجید همش می گفتم نگران نباش رو 17 حساب کن… (این مجید ما هم مخش اغلب اوغات پاره سنگ جا بجا می کنه….! , اما خدایی عندشه…!) اخ 5 پنج دقیقه راس 3 سوت گذشت… با خودم می گفتم علی جون خوشی ها تموم شد…. یه دفعه صدای آقای حاجتی از توی اتاقش اومد : کی نمره می خواست… ما چهار تا مث تیر پریدیم تو – خب شماره دانشجویی – علی شمارتو بگو… مهدی تا حدودی حفظ بود اولشو گفت بقیشو خودم گفتم …. وای داشتم فوت می کردم آقا درس مدار و شدی… شدی 12 ووووووواییییییییی انگار دنیا رو به دادن….هیچوقت یادم نمیره…..
نِت نوشت
یادداشت های درهم علی پوربافرانی۱ دیدگاه »
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Hi, this is a comment.
To delete a comment, just log in, and view the posts’ comments, there you will have the option to edit or delete them.