امروزم با حاجی قهر بود … دلش می خواست خرخرشو بجوو … اما همش زیر لب می خندید و یاد خنده های حاجی میوفتاد … همیشه با خنده هاش خندیده بود ها … اما این بار حرص می خورد … یه عمر باهاش زندگی کرده بود … یه عمر عاشقش بود ناسلامتی …
اما خب بهش حسودیش می شد … همش با خودش می گفت … پیر مرد به این زشتی ، به این چروکی … با این ابرو های ضمخت و ریش های تیق تیقیش … آخه نیما کوچولو ( نوهء 10 ماهه ی این مامان بزرگ و بابا بزرگ ) که الهی قربونش برم … چرا با اون می خنده و به من نمی خنده ؟؟؟ … چرا تو بقل اون میره و وقتی من به زور بقلش می کنم با گریه می خواهد در بره ؟؟؟
اما از حق نگذریم … کوکب خانوم خداییش خیلی خیلی قشنگ تر از حاجی بود ها … (جای مامان بزرگی عرض می کنم … !!!)
خلاصه کنم … آخر عمری … تمام قشنگیه زندگی حاج علی و حاج کوکب همین نوه های ریز و درشت هستن … خب مسلما دعواهاشون هم توی همین موارده دیگه …
پ ن 1: این شبه داستان واقعی بود !!!