نِت نوشت

یادداشت های درهم علی پوربافرانی

بایگانیِ وصف حال

حسرت می چشم !

گاهی اوقات خنده ام میگیره …
گاهی حسرت خوردن عادتم میشه

گاهی، می خوام داد بزنم …

گاهی برای خودم متاسف می شم …
گاهی … گاهی گریه می کنم …
اما اکثر اوقات از این گاه گاه ها متنفر میشم … از این بابت که داره لحظه لحظه ام رو از بین می بره و … حسرتشونو به دلم می ذاره.

پ ن 1: شاعر برای این جور مواقع خوب گفته که :
من اینجا کنار این همه زیبایی
و تو تنهایی
دلم برای تنهایی تو می سوزد
و خود آشفته ام از این خوشگذرانی
با من باش
با من بیا و بمان
که من بدون تو …
به روزگار …
تلخ
سرد
اندوه وار
فقط نگاه می کنم …
پ ن 2:

رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
یک نفر از غبار می آید … مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد … زخم های همیشه بر بالم

Advertisements

دوباره از نو !

سلام
بازم اومدم … دليل رفتنم هيچكسو قانع نكرد … برای همين برای اومدنم هيچ دليلی ندارم … (اينجوری حداقل عذاب وجدانم كمتر ميشه … )
شايد رفتم كه بگم ميشه رفت و دل كند … و شايد اومدم كه بگم … هميشه شروع از اول يه چيز خوب و قشنگه !
شروع از كجا ؟ شروع … اصلا برای چی … برای عنوان اين مطلب كه » من هستم » ؟
نه …
برای فرياد اينكه … » می خوام باشم » .
می خوام باشم و با تمام وجودم فرياد بزنم … بگم:» آهای دنيا … واينسا،  ادامه بده … برو جلو كه من عجيب دلم برای دردسرهات تنگ شده. دلم می خواد مثل روز بعد كنكورم كه آرزوی يك سالَم توش خلاصه ميشد بپرم توی آب …
دلم می خواد … يه گوشه ای كه هيچكی صدامو نمی شنوه بشينم و زمزمه های دلم رو بلند بلند فرياد بزنم …
بگم آخه بی انصاف … اين رسمشه … اين رسمشه كه منو … علی رو ! دست تنها بزاری … بگی … علی جون خود دانی … هرچی تو كردی … آخه … اينجوری كه نميشه … ميشه … ؟
.
.
وقتی فكر ميكنم … ميبينم ميشه … فقط كافيه بخوام … بخوام كه باشم … بخوام كه اين و اون صدامو بشنون … با خودشون بگن … اِ اِ اِ اين علی هم بود و ما نميديديمش ها … !
بسه ديگه …
به ياوه گويی هام بيشتر از اين ادامه نميدم …

پ ن 1 : برای خودم عرض خوش آمد گويی دارم ! علی جون قدم رو تخم چشم ما گذاشتی 😀
پ ن 2 : ولادت حضرت زهرا رو تبريك می گم. (خانم های محترم روزتون مبارك ! )
پ ن 3 : به زودی اينجا به طور كامل به يه جای خيلی بهتر «Netnevesht.ir» منتقل ميشه …
پ ن 4 : انقدر چيز برای نوشتن دارم كه نميدونم بايد از كجا شروع كنم.
پ ن 5 : ديشب با رفقا ميتينگ داشتيم محمد از ديارشون اومده بود محمد حسن هم كه تو ديار خودمونه 😀 دور هم حال داد … جای دوستان عزيز خالی !
پ ن 6 : دلم تا عشق باز آمد در اون جز غم نمی بینم / دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم

خدایا کجایی … ؟

دارم كم كم رو به پوچی ميرم … انقدر فشار رومه كه با دادو بداد و فرياد هم نميتونم كسی رو متوجه خودم بكنم … به حدی كه تو اين 1 هفته گذشته … سه چهار با با بلند كردن صدای آهنگ برای خودم زار زار گريه كردم … اما چه فايده، چه فايده كه بعضی چيز ها رو نه ميشه گفت … نه ميشه فهميد … نه ميشه ازش رد شد … انگار خدا هم منو ول كرده به امون خودم … اين يكيو ديگه هيچ كاريش نميشه كرد.
چيزی ندارم بگم، فقط بعضی از  كلمه های كه امروز توی ذهنم چرخيده رو می نويسم … شايد مرورشون بزاره بهتر فكر كنم .
كابوس(همراه هميشگی اين يكی دو هفته) – كره مربای بدون كره – چِته های تكراری مامان – بی حوصله گی – بنزين(رحمه ا… عليه) – بحث مهم همكارهای اداره (راحع به رنگ موی يه ارباب رجوع حدود 30 دقيقه) – اروده های رئيس (سر يه كارآموز بخت برگشته) – زونكن های انبار شده – دنيا ديگه مث تو نداره(زمزمه ی پيرمردی كه شناسنامه اش دستش بود دنبال رئيس جمهور می گشت (جز فحش و بدو بيراه هم چيزی تو چنته نداشت)) – حرف های روزانه به عنوان آف – قرار سر اذون (منتفی شد! ) – حس بيهودگی ( از تك تك همكارها ساطع ميشه ) – چت – تلفن – من بدون اون ، هيچ – من بدون افكارام، هيچ- اون كنار افكارم، !!!! – كنار اومدن – اعتقاد – مرگ – آرزوی نبودن – اقرار به دروغ – بغض (به چيزهای مهمی كه فكر كردن بهشون اونم الان خيلی ديره) – گلگی از خدا- خنده ای كه توی بغزه -ديدار يه دوست(همه چی داشت … حتی خدا رو ! ) – نمازی كه شكسته شد – قلبی كه تيكه پاره شد – عشق(چيزی كه نميدونی از كجا و برای كی، اصلا با چه اجازه ای توی پيله ی خودش بزرگ شد و من نقش معشوقه رو توش داشتم !!! شكنجه بدتر از اين برام نبوده و نيست (به راحتی آب خوردن حتی بهش نگاه هم نكردم!(خيلی بيشتر از اونی كه فكر می كردم پستم!))) -احساس پوچيه بی حد و حسر –  مهمون ناخونده – فوق لبسانس – سلام بی جواب – بچگی مفرط – لالايی برای خوابوندن يه پير مرد -يك هفته ی تمام سكوت برا فكر كردن –  تازه بعد از همه اينها «خداحافظی!»
حتی تكرار دوباره اينها بغضمو دوباره تازه می كنه …
چه كار بيهوده ای بود نوشتنشون …

دل كه آيينه ی صافيست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رايی
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروايی
جوی ها بسته ام از ديده به دامان كه مگر
در كنارم بنشانند سهی بالايی
كشتی باده بياور كه مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه ی چشم از غم دل دريای
سخن غير مگو با من معشوقه پرست
كز وی و جام می ام نيست به كس پروايی
اين حديثم چه خوش آمد كه سحر گه می گفت
بر در ميكده ای با دف و نی ترسايی
گر مسلمانی از اين است كه حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردايی

الان كه اين اراجيف رو نوشتم خيلی آروم تر شدم … همين الان فال گرفتم …
اينه … ( اصلا منظورشو نمی فهمم)

صبح است ساقيا قدحی پر شراب كن/دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
خورشيد می ز مشرق ساغر طلوع كرد/گرمرگ عيش می طلبی مرگ خواب كن
ما مرد زهد و توبه و تامات نيستيم/با ما به جام باده ی صافی خطاب كن
كار صواب باده پرستيست حافظا/برخيز و عزم جزم به كار ثواب كن

اگه كسی ميتونه برام بگه معناش چيه .. بی نهايت بهم لطف كرده … گيج بودم اين فال هم گيج ترم كرد
راستی یه سفر در پیش دارم ۱ هفته میشه … میرم که هم تصمیم بگیرم هم حال و هوا عوض کنم !

خدا نگهدار.

راستش یه خورده نه ، خیلی سخته …
حدود یکی دو سه ماه پیش می خواستم این کار و بکنم … اما راستش با حمید مشورت کردم … نذاشت. اما راستش الان از این کاری که می خوام بکنم … مطمئنم.
قضیه از این قراره که … یه هدف نه چندان کوتاه مدت برای خودم در نظر گرفتم … که اصلا قابل چشم پوشی نیست … در هر صورتی باید باید به نحوه احسنت به سرانجام برسه … از اون طرف هم اینجا یه جورایی همیشه توی پس زمینه ی ذهنم در حال رژه رفتنه … بعد از کلی کلانجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که …
تا وقتی که نتونم به اون هدف برسم اینجا نمی نمویسم … اصلا کلا تعطیل.
هیچ تخمینی هم نمی تونم بزنم … یه دفعه دیدین 3 ماه طول کشید … یک دفعه هم شد یه سال.
اما در هر صورت از همه ی دوستان و رفقای عزیز … شدیدا التماس دعا دارم … دعا کنید همه چیز اونجوری که باید پیش بره، و من هم بتونم از پسش بر بیام.

پ ن 1 : دلم برای همه رفقا تنگ میشه ، قول نمیدم بهتون سر بزنم … اما همه ی سعیم رو می کنم … تا هر وقت اومدم نت بهتون سر بزنم …
پ ن 2 : یه جورایی توی اوج دارم اینجا رو کنار میزارم … برای یه وبلاگی که هیچ موضوع خاصی رو دنبال نمی کنه … تکرار ورودیه 150 به بالا اونم برای 6 شب متوالی به نظر خودم البته خیلی عالیه …
پ ن 3 : دارم دومین netnevesht.ir رو برای بعدها که میخوام بازم بنویسم ثبت می کنم .
پ ن 4 : هر جوری فکر می کنم … می بینم همیشه میشه نوشت … اما همیشه نمیشه یاد گرفت.
پ ن 5 : اگه امری با من داشتین به ایمیلم [ali_pourbafrani@yahoo.com] میل بدین، در اسرع وقت جواب میدم.
پ ن 7 : خداحافظ .

پیشنهاد بدین…

ظرف كه خوب می شورم … گرد گيری هم سعی می كنم هفته ای يه بار سنگ تموم بزارم … تو كار هايی از قبيل شيشه پاك كردن، جارو كردن، تعويض دكوراسين، گرفتن نون برای صبحانه و … هم تونستم خودمو نشون بدم … !!!
فقط از نظر آشپزی يه خورده مشكل دارم …
ديگه … نگران نفقه هم نباشه … فقط خرج تلفن برای اينترنت و sms رو تقبل بكنه و يه لقمه نون بخور و نمير بزاره جلومون بسه … راضيم … !!!
هر كی هست بايد يه مقدار بسيار زيادی خوش لباش باشه … سوار اسب سفيد شاخدار هم نبود، نبود … زياد مهم نيست … اما از يه خانواده با اسالت … متجدد … و يه سری چيز های ديگه كه بايد تو اولين جلسه ملاقات بهش بگم …

اگه سوژه خوبی گير آوردين … بگين … اگه نگيد … مديونيد ها …

پ ن1: حضيون هايی بود بعد از تحمل فشار های صعب و طاقت فرسای خونه تكونی … !!!
پ ن2: آخه عيد لامروت تو كه ميايی … ؟؟؟
پ ن3: جواب معمای پست قبل: «راننده می تونه هم پدر زن احمد باشه هم شوهر خاله اش»

اعتماد به نفس كاذب تزريق می كنيم …

هيشكی مث تو منو دوست نداره
اينو از تو چشات می تونم بخونم1

آخرين ريفرر لينكی كه به اينجا داده شده … عنوان جالبی داره … YeBandeyeKhoda كه در نوع خودش ميتونه جالب باشه، برای من كه هست …

انسان يا چيزی را نمی خواهد يا
برای بدست آوردن آن تلاش نمی كند2

اين طرح مربوط به آخرين اسلايد از درس شيوه ارائه مطلب ما (من و مجيد و محمد و حاجی ) بود … جاتون خالی به چه ذوق و شوقی اينو طراحی كردم … قرار بر اين بود كه چشم در بياره … اما متاسفانه به علت كمبود جا و موقعيت زمانی نه چندان مناسب يا به قولی افتضاح چندان چشمی برای در آووردن وجود نداشت خوب بود اما نه اونجوری كه بايد می بود … همونطور كه انتظار می رفت هيچكی انتظار اينو نداشت … خودم رو هم از قبل برای تفهيم اين جمله نه چندان راحت الحلقوم آماده كرده بودم …
خلاصه … به خير كه چه عرض كنم … !!! فقط گذشت …
يه تشكر مفصل هم به خداوند تبارك و تعالی بدهكارم از اين بابت كه اين درس رو نيوفتادم … خدايا خيلی چاكريم … !!!
خلاصه .. اميدوارم اين جمله (انسان يا چيزی را … ) برای همه سنبل پيروزی باشه … نه مث ما تابلويی رقت بار از يه ناكاميه نه چندان خوشايند … !!!
اون اعتماد به نفس كاذب رو هم برای تسكين به خودم تزريق كردم … آی درد داشت … !!!

پ ن 1: برداشتی نا جوانمردانه از آهنگ «هيچكی مث من تو رو دوس نداره … وغيره و ذالك» بود .
پ ن 2: خب برای توضيح اين جمله اول، اين سوال رو تو ذهنتون بررسی كنيد … چی باعث ميشه آدم به چيز هايی كه می خود برسه … ؟؟؟ اولين مورد خواستن (خواستن توانستن است) و دومين مورد تلاش كردن … يعنی آدم برای بدست آوردن هر چيز (تاكيد می كنم … هر چيز) فقط كافيه بخواد و تلاش بكنه …
پس : «انسان يا چيزی را نمی خواهد يا برای بدست آوردن آن تلاش نمی كند»
اینجا جا داره از دوست عزیزم محمود به خاطر ترجمه این جمله به انگلیسی تشکر کنم.

و … یک سال گذشت!

سلام
تا امروز دقيقا يك سال من اينجا هر چند وقت يك بار می نويسم … يك سال گذشت به همين راحتی … راستش اولش به يه هدف و منظوری می نوشتم … اما كم كم بعد از يه مدت، هدف ، خودم ، حتی مطالبی كه داشتم می نوشتم رشته اش از دستم در رفت. شايد اگه اينطوری نميشد خيلی بهتر بود اما، همچين بد هم نبود … البته از نظر خودم .
تو اين يك سال اتفاقات جالبی افتاد، اينجا عكس العملهای جالبی رو از طرف اطرافيانم برام داشت، چند مورد پيش اومد مورد مواخذه قرار گرفتم، دو بار هم دو تا شخصيت محترم در گوشم درباره اينجا چيزهايی گفتن كه پشت همون گوش شنونده يه مقدار جزئی قرمز شد …
راستش … هيچوقت دليلی برای قانع كردن كسی برای خودم در مورد اينكه چرا می نويسم اونم اينجا نداشتم … چون از همون اولش يه دليل شخصی باعث نوشتنم شد … از همه مهمتر دليلی برای قانع كردن كسی نميديدم.
يه حُسن خيلی بزرگ اينجا برام داشت، از وقتی نوشتم … راحت تر تونستم خودم باشم … شايد اگه اينجا نبود، تو اين برهه سنی اين اتفاق در هر صورتی ميوفتاد اما برای من اين جا و اينطوری شكل گرفت … هنوز هم همچين نتيجه ی درست و حسابيی نگرفتم … اونقدر توی اين هزار تو چرخيدم و گشتم … كه در حال حاضر يه گوشه از فرط خستگی كز كردم دارم چايی می خورم. شما هم بفرمائيد … !!!
الان دارم دست پخت يك ساله ام رو می چشم …
راستش اين تاپيك ها رو خودم بيش از 10 بار خوندم … هنوز هم از خوندنشون لذت می برم …
[«من»][شما بگيد … !!!][نقش خال تو][چون و چرا…][يه سوال…!][23/آذز/85 يه جوری بود][«درد»][فال گرفتم …][يك ماه به 20 سال اضافه شد][اندر آداب كتابخانه نرفتن][يلدا بازی]
خلاصه … گذشت …
خيلی ها اومدن سر زدن … البته قدم رنجه فرمودند … بر ما منت گذاشتن و پا روی تخم چشم ما گذاشتن … من هم تو اين مدت همه سعی ام اين بود كه كسی دست خالی از اينجا نره، اوايل تكيه ام روی كارهای گرافيكيم بود … اما كم كم، هم مطالبم و هم  طراحی ها برام ارزششون يكسان شد … از اين بابت هم مطمئنم كه شايد حدود 15% از خواننده ها برای خوندن مطالب نت نوشت رو باز می كردند( اين حدس و گمانی بيش نيست كه تبديل به يقين شده ).
خب سرتون رو درد نمی يارم فقط می خوام از يك سری از رفقا كه اينجا پايه ثابت بودن با ذكر نام تشكر كنم … البته با اجازه … !
حميد رضا نيرومند [كانون فرهنگی آفتابگردان] (اولين كسی كه درباره اينجا باهاش مشورت كردم، منبع مطلق و لايتناهی انرژی … )
ليبرو (يه دوست فوق العاده … خودش ميدونه و نيازی به گفتم من نيست كه تكه … اميدوارم زود تر بيايی…!!!)
علی افشار [OnlineStudio] ( استاد ما … يه رفيق توپ شيرازيه با مرام، شاگرديه ايشون افتخار ماست)
مهدی خورشيدی [saveh.net] ( اين شخصيت … پشت ستاره ی حَلبيش قلبی از طلا داره … ، در ضمن آدرس وبلاگش رو هم به هيچكی نميدم … !!! )
مهدی حسينی [فكرنو] (مطمئن باشين … بعدها بيشتر اسم ايشون رو می شنويد … نه فقط تو اينجا، عاشق نوشته هاشم … !!! )
مهدی [نت سكوت] (ايشون تو تريپ خودش يه پديده به حساب مياد … !!! اينو من نميگم ها )
محمد محمدی [سيگنال] ( پر جنب و جوش به تمام معنا … قابل توجه رفقا كه قيافش خيلی شبيه وبلاگشه … )
محمد حسن [فتو آرت] ( يه طراح قحار، دقيقا مثل مطالبش آروم و پر محتواست … )
حميد رضا حسينی [سياه،آبی،سفيد] ( همزاد پنداريه شديدی بين من و ايشون وجود داره … البته اميدوارم به خاطر يه سری مسائل سر خودشو به باد نده … !!! )
وفا ايزدی[دوستت دارم اگرچه خودتت را ندارم] ( خب من در اين باره نظری ندارم …  چون اصولا شخصيت نا شناخته ای به حساب مياد !!! )
مهنا [مثل يه دوست] (به خاطر اتفاقی كه افتاده و ميدونم سوء تفاهمه سكوت می كنم و اميدوارم هميشه مث يه دوست باشه … !!! )
دايی محسن ( چيزی ندارم بگم جز … آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری … دايی محسن !!!)
MR.X ( فقط من و خودش و … ميدونيم كيه، فعلا هم كنكور داره مزاحمش نشيم بهتره … )
كاپتا ( سالی يه بار مياد 10 جا نظر ميده ميره … اما هر كجا بود از سينوهه شروع شد )

آقای رضا جعفرپور (افتخار آشنايی با ايشون رو تو اينجا دارم … اولش سفيد بود … بعد خاكستری شد … اميد وارم كم كم تيره تر نشه … !!! )
باقيه رفقا هم شرمنده … ذهن ناقص ما تا همينجا بيشتر قطع نداد …
راستی گالری نت نوشت هم بعد از رجعت به picasaweb به صورت کامل آپ دیت شد …

يه مطلبی هم بود ميخواستم حداقل به پاس توجه زن دايی گرامم اينجا بزارم … راستش ايشون دومين نفری بود كه مطلب يه سوال …! رو خوند … همون موقع ازش خواستم هرچی به ذهنش می رسه بنويسه ايشون هم برام نوشت كه نوشته ايشون رو البته با اجازه از محضرشون توی نت نوشت می زارم

« چه خوب صبر كردی با دقت نگاه كردی، همين تامل باعث شد بخار ها تبديل به آب بشن و از صفحه شيشه بريزن پايين اونوقت خيلی راحت از كنار شيشه رد شدی اصلا فكرت مشغول نشد كه چی كشيدی خوب يا بد. با فراغت بال بدون فكر رفتی! شيشه های بخار گرفته مشكلاتی هستنند كه مرتب پشت شيشه زلال زندگی قرار می گيرند و همه چيز رو مبهم می كنند . ان طرف رو نمی بينی به شدت ناراحت هستی، درگير كه چطور بخار رو پاك كنی و آن طرف رو ببينی كه چرا چنين شد و چرا چنان می شود. به دنبال راه حل دست و پا می زنی گاهی عجله زياد ، گاهی تحت فشار عصبی بودن و گاهی اضطراب بيش از حد باعث ميشن درست عمل نكنی و خط های كج و مآوج و زشت بكشی كه باعث ناراحتی و دردسر بيشتره اما اگه صبر كنی و مثل پشت شيشه بخار گرفته آرام فكر كنی و تامل داشته باشی مشكلات خودشون تموم می شن. تازشم بعدش ديگه درگير راه حل هات نيستی كه خوب بود يا بد و در آخر نمی گی كاش صبر كرده بودم. شايد برات جالب باشه، من هميشه درگير راه حل هايی هستم كه قبلا برای مشكلاتم پيدا كردم و در اين حالت به خودم ميگم كاش كمی صبر كرده بودم … همين….«