نِت نوشت

یادداشت های درهم علی پوربافرانی

حسرت می چشم !

گاهی اوقات خنده ام میگیره …
گاهی حسرت خوردن عادتم میشه

گاهی، می خوام داد بزنم …

گاهی برای خودم متاسف می شم …
گاهی … گاهی گریه می کنم …
اما اکثر اوقات از این گاه گاه ها متنفر میشم … از این بابت که داره لحظه لحظه ام رو از بین می بره و … حسرتشونو به دلم می ذاره.

پ ن 1: شاعر برای این جور مواقع خوب گفته که :
من اینجا کنار این همه زیبایی
و تو تنهایی
دلم برای تنهایی تو می سوزد
و خود آشفته ام از این خوشگذرانی
با من باش
با من بیا و بمان
که من بدون تو …
به روزگار …
تلخ
سرد
اندوه وار
فقط نگاه می کنم …
پ ن 2:

رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
یک نفر از غبار می آید … مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد … زخم های همیشه بر بالم

آغوش !

امروزم با حاجی قهر بود … دلش می خواست خرخرشو بجوو … اما همش زیر لب می خندید و یاد خنده های حاجی میوفتاد … همیشه با خنده هاش خندیده بود ها … اما این بار حرص می خورد … یه عمر باهاش زندگی کرده بود … یه عمر عاشقش بود ناسلامتی …
اما خب بهش حسودیش می شد … همش با خودش می گفت … پیر مرد به این زشتی ، به این چروکی … با این ابرو های ضمخت و ریش های تیق تیقیش … آخه نیما کوچولو ( نوهء 10 ماهه ی این مامان بزرگ و بابا بزرگ ) که الهی قربونش برم … چرا با اون می خنده و به من نمی خنده ؟؟؟ … چرا تو بقل اون میره و وقتی من به زور بقلش می کنم با گریه می خواهد در بره ؟؟؟
اما از حق نگذریم … کوکب خانوم خداییش خیلی خیلی قشنگ تر از حاجی بود ها … (جای مامان بزرگی عرض می کنم … !!!)
خلاصه کنم … آخر عمری … تمام قشنگیه زندگی حاج علی و حاج کوکب همین نوه های ریز و درشت هستن … خب مسلما دعواهاشون هم توی همین موارده دیگه …

پ ن 1: این شبه داستان واقعی بود !!!

جائی میان آن ستاره ها

اگر من گلی را بشناسم که تو همه دنیا تک است و جز تو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک بره کوچولو، مفت و مسلم، بی اینکه بفهمد چی کار دارد می کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرور ها و کرور ها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید:»گل من جائی میان آن ستاره هاست»، اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پتی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد ؟

پ ن : شهریار کوچولو ، آنتوان دو سن تگزوپه ری، برگردان احمد شاملو، صفحه 31

دیگر تمام شده !

دیگر راه نمی روم،
دیگر قدم زدنم نمی آید !
صدای پایم را هم نای شنیدن نیست !

رو به آسمان مسیرم بود اما،
اینجا سرد و تاریک است …

دیگر نگاه نمی کنم،
دیگر پلک هم نمی زنم،
دیگر حتی چشمانم زمین را نمی ساید، سنگ ها را جابجا نمی کند!

دیگر نمی خوام،
نمی خوام پرواز کنم !
دیگر برای آب تنی له له نمی زنم.
دیگر اشکم تمام شده !

پ ن 1: فقط همینم مونده بود که یه چیزی بگم شبیه شعر !
پ ن 2: قالیچه های مادرم تموم شد … چه قرار ها که برای اونها نداشتیم ! [+][+]

می روم !

تنها از تو یاری می جویم !

مسیح(ع) از بیابانی می گذشت که ناگهان بارانی تند باریدن گرفت. او رفت و در میان لانه ی شغالی پناه گرفت، اما از آسمان ندا آمد که:
«از لانه ی آن شغال بیرون برو که توله هایش با بودن تو نمی آسایند.»
عیسی شگفت زده شد.، سر به سوی آسمان گرفت و گفت:
«خداوندا! بچه ی شغال جایی و پناهی دارد و فرزند مریم آواره ی بیابان هاست.»
ندا آمد که:
«شغال لانه دارد، اما چنین معشوقی ندارد که او را از خانه اش براند. تو را چه باک که اگر خانه ای نداری مرا داری !»

این طرح رو با یه دل پر به یاد سه شنبه هایی که با کلی امید و آرزو این ذکر رو تکرار کردم و می کنم … به شما و به اون کسی که حتی یه بار هم نشده برم در خونشو آرومم نکنه تقدیم می کنم:

تنها تو را می پرستم
و تنها از تو یاری می جویم

تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم

پ ن 1: آدم چقد می تونه پست و ذلیل خودش باشه ! … اینها رو دارم برای خودم می گم … به هیچکی هم مربوط نداره :-d (نداره ی آخرش … کل مطلبو رسوند!)
پ ن 2: یه نظر برای تاپیک قبلی برام اومده بود … خیلی تامل برانگیز بود خدایی …
خدمت جناب خانم یا آقای «دوست» باید عرض کنم که خیلی خیلی سعی کردم که یه دونه خوبشو پیدا بکنم و برم سراغش … خیلی گشتم … پیدا کردم … رفتم … اما متاسفانه باید بگم این قشر هم قبله ای جز پول برای خودشون جور نکردن !
باورت نمیشه … وسط صحبتم بود که یه هو گفت عزیزم وقتتون تمومه … ! یه وقت دیگه بگیرید برای هفته ی دیگه … !
پ ن 3: دارم از بلا تکلیفیه حاد رنج می برم … برام دعا کنید !
پ ن 4: (الان داره می خونه !)
آخر نه منم تنها … در بادیه سودا …
عشق لب شیرینت … صد شور برانگیزد
تا دل به تو پیوستم … راه همه در بستم …
جایی که تو بنشینی … بس فتنه که برخیزد
فضل است اگرم خوانی … عقل است اگرم رانی …
قدر تو نداند آن … کز زجر تو بگریزد
سعدی نظر از رویت … کوته نکند هرگز …
ور روی بگردانی … در دامنت آویزد

پر کن پیاله را !

دیروز بعد از مدتها یه سر به یکی از رفقام زدم٬ گوشیش رو میز بود … خودش طبق معمول حسابی مشغول کار بود٬از روی بیکاری گوشیشو برداشتم تا یه دوری تو بزنم .
دیدم توی صفحه اول برای خودش نوشته !

من خوشبختم… موفقم … همه چیز باب میلمه !

مث روز برام روشنه که توی زندگیش نه احساس خوشبختی میکنه٬ نه موفقیت رو جایی حس کرده !
این دو مورد هم برای باب میل نبودن کافیه ! … نیست ؟

پ ن ۱: خدایی به اوضاع خودم امیدوار شدم !
پ ن ۲: از خوب فکر کردن بدم اومده ! … چقد به خودم دروغ بگم ؟
پ ن ۳: روانشناسی چیز کثیفیه … به راحتی آدم رو وادار میکنه به خودش دروغ بگه … دیگرون که سهله.
پ ن ۴: دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد ! … پر کن پیاله را !